مارکوس فکر می کرد که من یهودیم. اولین بار بود که کسی چنین تصوری از من داشت. همین چند دقیقه پیش, پشت دکه مرغ بریونیش داشت به پیپ حشیشش پک می زد. همین بود که حالش خوش بود. توی پنج دقیقه زندگیش رو ریخت رو داریه. دو سه سال دوست دختر یهودی داشت. ده سالیه که تو هند زندگی می کنه, نه ماه اینجاست و سه ماه اسپانیا. اما آخرش هم نفهمیدم ملیتش کجاییه. خودش می گفت ترکیب پنج تا کشوره اما فکر کنم فرانسوی اسپانیایی بود.
حالا دیکه با هم رفیق شدیم و برخلاف پنج دیقه پیش که به ما گفت مرغش تموم شده, حالا واسه ما مرغ داشت! اگرچه همکارش که یه زن انگلیسی بود قبلا به ما گفته بود که مرغ به ما هم می رسه, پولش رو هم پیش پیش گرفت. ربع مرغ 150 روپی. مارکوس هم وقتی فهمید که زنه به ما قول مرغ داده, با چوبش زد در کونش.گفتم نزن, زن دوست داشتنیه. خندید و گفت خوشش میاد. غذای خیابونی خوشمزه ای بود اما خدا می دونه چه کثافتی بود. همیشه غذای کثافت خوشمزه اس.
گزیده آخرین عکس های خبری من به روز شد

Comments
اینقدر خسیس بازی در آوردی یارو فکر کرده جهودی!
احتمالا با همون چوبه غذارو هم زده که خوشمزه شده بوده!
Please write your comments