عکس یادگاری با طناب دار
آخرین اعدامی که عکاسی کردم, اعدام ضارب قاضی مقدس بود. همان قاضی دادگاه برلین, دادگاهی که بسیاری از نویسنده ها, فعالان سیاسی اصلاح طلب, فعالان حقوق بشر, وکلا و روزنامه نگاران در آن محکوم شدند, بماند
ضارب قاضی مقدس, او را در ماشینش پایین میدان آرژانتین با شلیک گلوله کشت, نزدیک دفتر ما بود و بلافاصله به صحنه رسیدم اما نمی شد عکاسی کرد تا این که سردار طلایی رسید و اجازه عکاسی داد
اعدام قاتل هم در همان مکان جلوی دادسرای ارشاد خیابان بخارست انجام می شد, همان دادسرایی که همیشه خانواده های نگران برای آزادی دخترشان که به علت بد حجابی دستگیر شده اند, در آن جا می ایستند و یا دوست پسرو دوست دخترهای دستگیر شده و یا پارتی ها و خلاصه کسانی که باید نهی از منکر شوند, بماند
مثل همیشه مردم شاد و خندان آمده بودند برای تماشای یک اعدام. روی دیوارها جا گرفته بودند و با موبایل هایشان آماده برای عکاسی و فیلمبرداری, باز هم بماند که آن وقت ها فیس بوکی در کار نبود برای آپلود.
عکاسان کم کم جمع شدند و همه اجازه عکاسی داشتند. مسوولان هم مشغول آماده کردن دو طناب دار بودند. ما هم مشغول عکاسی از آن ها بودیم. طناب ها آماده شد و هنوز خبری از متهمین نبود. چند تن از عکاسان کنار طناب دار ایستادند و شروع کردند به شوخی با آن. به آن دست می زدند و می خندیدند. گویا کافی نبود برایشان که با طناب دار عکس یادگاری گرفتند. چندش آور بود.
تصور این که با طنابی که قرار است تا ساعتی دیگر جان انسانی را بگیرد – حتی گناهکار - بایستی و عکس یادگاری بگیری, وحشت ناک است. باید از آن حرف زد باید چنین خشونتی را که حتی به عکاسان هم رسیده تحلیل کرد. عکاسی که ورکشاپ برگزار می کند تا به عکاسان جوان تر آموزش دهد, اما با این طناب عکس یادگاری می گیرد را چه می شود گفت. انسانیت چیست؟ عکاسی چیست؟ عکاسی از دار زدن برای چیست؟ برای تفریح, لذت بردن و نشان دادن آن به عده بیشتری تا آن ها هم لذت ببرند؟ یا نشان دادن یک زنجیره ی خشونت اجتماعی برای نقد آن؟ و یا فقط چون شغلمان است؟ عکاس مولف با عکاس فرق می کند. عکاس مولف اگرچه خود از عکاسی از چنین صحنه ای رنج می برد اما آن را به گونه ای نشان می دهد که معترض است, معترض به آدم هایی که موبایل به دست صحنه اعدام را تماشا می کنند. عکاس مستند و مولف , خود رنج می کشد و رنج انسانی را به انسان ها نشان می دهد
عکاسی مستند برای به تصویر کشیدن واقعیت هاست. اعدام در کشور ما واقعیتی است که و جود دارد, وجود داشته. در تاریخ عکاسی ایران عکس های اعدام زیادی از دوره قاجار - که عکاسی تازه پا به ایران گذاشته بود - داریم. عکاسی از اعدام هم ثبت واقعیت است, ثبت تاریخ ماست. حتی اگر عکاسی تنها برای انجام شغل روزانه اش از اعدام عکاسی کند و خود را درگیر شعارها و آرمان های حقوق بشر نکند ایرادی بر او وارد نیست, اما انسانیت و داشتن اخلاق حرفه ای لازمه ی این شغل است تا شاید هیچ عکاسی با طناب دار عکس یادگاری نگیرد
هلی کوپتر امداد - روز پانزدهم - 29 اکتبر
هلی کوپتر امداد جای عجیبی است. هم جهنم است و هم بهشت. هم آدم های خوب را می بینی و هم آدم بدها را اما این که چه کسی بد است و چه کسی خوب را نمی دانی, نمی فهمی. در این بهشت جهنمی مرد افغان را می بینی که در زمین مواد منفجره می کارد و 5 گلوله می خورد و هنوز زنده است و سرباز گرجی ناتو را می بینی که از انفجار همان مواد منفجره کاشته شده دو پایش را از دست می دهد و هنوز زنده است. هر دو در همین هلی کوپتر روی همین برانکار می خوابند و به یک بیمارستان منتقل می شوند. کف آن از خون هر دو قرمز می شود, خون هر دو یک رنگ است. داستان غریبی است. هلی کوپتر داستان های زیادی برای گفتن دارد, کاش زبان داشت و سخن می گفت. به او پرنده هم می گویند, کاش پرنده سخن گو بود. من قرار بود که چشم و زبان این پرنده باشم اما گاهی اوقات چشمم را می بندند و دهانم را, همان آدم های خوب یا بد. داستان های من در دل پرنده هم نیمه است, نیمه دیگرش در دلم می ماند. می شوم مثل پرنده, پرنده ای که صدای غرش او گوش را کر می کند اما چیزی از آن نمی فهمی و منی که مثل خواب بختک نمی توانم فریاد بزنم, در گلویم می ماند اما خفه نمی شود
اما نه پرنده و نه من قضاوت نمی کنیم. اصلا چه کسی می تواند داوری کند پسربچه 13 ساله ای را که برای امرار معاش مواد منفجره را در زمین می کارد تا پولی بگیرد و یا سرباز 18 ساله ای را که از گوشه دیگر دنیا ازنبودن کار به ارتش می پیوندد تا در این سرزمین عجیب فرسنگ ها دور از دیارش به همان پسربچه شلیک کند و حقوق بگیرد.
افغانستان سرزمین فغان است اما فغان چه کسی. نمی دانم. این جا همه فریاد زده اند. افغان ها بیش از همه. شرق و غرب هم, سال های سال. پس من و پرنده هم تلاشمان را می کنیم. فریاد می زنیم, فریادی متفاوت. اما هیچ فریادی را نمیتوانی قضاوت کنی
روز هفدهم - 31 اکتبر - پرواز بیستم
روز هفدهم - 31 اکتبر - پرواز 20
هلی کوپتر که نشست فضای عجیبی بود. از میان گرد و خاک تفنگداران امریکایی دیده شدند. جلو آن ها یک تفنگدار با یک دستگاه مین یاب حرکت می کرد و به سرعت زمین را اسکن می کرد. شوکه شدم. از هلی کوپتر پیاده شده بودم اما همان جا ماندم و جلو نرفتم. به نظر می رسید که حتی فرصت اسکن محل فرود هلی کوپتر را هم نداشتند. سرباز زخمی مچاله شده بود. چهار تفنگدار پتویی را به دو مسلسل بسته بودند و با آن ها زخمی را حمل می کردند در حالی که یکی از سربازان دست زخمی را گرفته بود برای تسلی. چنین صحنه ای کم تر دیده می شود, حمل مجروح با اسلحه. معمولا سربازانی که گشت زمینی می زنند یک برانکارد تاشو و قابل حمل دارند. فقط عکس می گرفتم. نزدیک هلی کوپتر شدند و زخمی را داخل گذاشتند. پاهایش مثله شده بود. از کمر به پایین غرق خون بود. وحشتناک بود. کنار در ایستاده بودم و جم نمی خوردم تا همرزمان مرد زخمی دور شوند اما ناگهان یکی از آن ها به سمت من برگشت, دست چپش را روی سینه ام گذاشت و با دست راست با مشت به صورتم کوبید. فقط به خودم آمدم تا از هلی کوپتر جا نمانم. فرصت هیچ عکس العملی نبود. داخل هلی کوپتر نمی دانستم چه کنم, گیج بودم. از دماغم خون می آمد و از طرفی گوشت مثله شده و خون آلود سرباز جلویم بود.
مرد زخمی آرام بود. هر دو پایش رفته بود. صورتش جلوی من بود. تقریبا سی ساله با سبیلی بور. تمام صورتش خاکی بود. هنوز از او خون می رفت. مگان و رایان به سختی مشغول رسیدن به زخمی بودند.
داخل دهانم هم زخم شده بود اما خوشبختانه دندان هایم سرجایش بود و دماغم نشکسته بود. نمی دانم چرا این اتفاق افتاد, موقع حمل زخمی من جلو راهشان را نگرفته بودم و کنار هلی کوپتر بودم. هیچ دلیلی پیدا نکردم. اما خودم را جای سرباز گذاشتم که هم رزمش در حال مرگ بود و ناگهان یک عکاس می رسد و عکس می گیرد. به او حق نمی دهم اما او را مقصر هم نمی دانم. او مقصر نبود, من هم مقصر نبودم
امروز روز گندی بود. سه ماموریت پشت سر هم و همه سربازان امریکایی که با مین های دست ساز زخمی شدند. خوشبختانه دو سرباز دیگر دچار شکستگی شدید پا شدند و حداقل پایشان را نگه داشتند. امروز روز گندی بود
برای ناصر حجازی و عکس هایش
برای ناصر حجازی و عکس هایش
پرواز اسطوره بلند پرواز
اسطوره فوتبال ایران درگذشت. خبر بد همیشه کوتاه است, تنها دو سه کلمه کافی است اما اندوه آن طولانی است, اندوهی ماندگار. ناصرخان اما, همیشه ماندگار است. پرواز او با قامتی رسا در چارچوب دروازه همیشه در یادها می ماند. نمایش درخشان او در بازی مقابل استرالیا در مقدماتی جام جهانی 1974 و پس تر در مقابل کره در مقدماتی جام جهانی 1978 که منجر به صعود تیم ایران شد از یادها نمی رود.
عکس ها در خاطره ها می مانند و به نوستالژی تبدیل می شوند. از عقاب آسیا عکس های زیادی هست اما چند عکس او همیشه در ذهن من هست. گمان می کنم سال 55 یا 56 بود که یکی از مجله های کیهان ورزشی و یا دنیای ورزش چند عکس به یاد ماندنی را در صفحه وسط منتشر کرد. عکس ها یک مجموعه است که در آن آتیلای کوچولو از نقطه پنالتی به پدرش پنالتی می زند و حجازی همه توپ ها را می گیرد. در عکس های بعدی آتیلا گریان پیش مادرش که در پشت خط دروازه به تماشا نشسته است می رود و از پدرش گلایه می کند که نمی گذارد پنالتی ها گل شود و همه را می گیرد. این مجموعه عکس برای من که کودکی بودم که ناصر حجازی اسطوره ی من بود بسیار تماشایی بود. نام عکاس را نمی دانم اما عکس های زیبایش برای همیشه در ذهن من حک شدند.
عکس بعدی, پرتره ای غمگین از ناصرخان بود که بر روی جلد یکی از همین تنها دو مجله ورزشی آن موقع - پس از انقلاب – همراه خبر عدم امکان پیوستن حجازی به تیم رویایی منچستر یونایتد بود منتشر شد. تیم منچستر یونایتد خواهان حجازی بود که به دلایل عجیب و مشکلات داخلی, او نتوانست به این تیم افسانه ای بپیوندد. پرتره ای که نگاه نافذ ناصرخان به دوربین حرف های زیادی برای گفتن داشت. او نه تنها زبان بلکه چشمان رکی هم داشت.
مطبوعات در صفحه اول خود در مرگ یک قهرمان از عکس های خوب و مثبت آرشیوی او استفاده می کنند و کم تر عکس های چنین قهرمان هایی در حالت بیماری و ضعف منتشر می شود. مردم دوست ندارند پس از مرگ قهرمان و الگوی ورزشی یا فرهنگی خود عکس ضعیف یا بدی از او را در صفحه اول روزنامه ها ببینند و روزنامه ها نیز به احساسات مردم و خواننده های خود اهمیت می دهند.
اما من دوست ندارم عکس های او را در بستر بیماری ببینم, دوست ندارم عکس های دیگرانی را که در کنار تخت او ژست گرفته اند و به دوربین زل زده اند را نگاه کنم. عکس یادگاری در بستر مرگ؟ آیا نیازی به حضور عکاس و عکس یادگاری گرفتن با اسطوره بلند پرواز آسیا در چنین شرایطی هست؟ و حتی اگر چنین عکسی گرفته می شود نیازی به انتشار آن در رسانه ها و اینترنت هست؟ اخلاق عکاسی خبری کجا رفته است؟ اخلاق حرفه ای ورزشکاران کجاست؟ خودخواهی حرفه ای تا چه حد؟
بازی های تیم استقلال را در امجدیه به عشق دیدن ناصر حجازی می رفتم, تنها یا با برادرم و هیچ گاه فکر نمی کردم روزی او را از نزدیک می بینم و حتی از او عکس هم می گیرم. اولین بار که از او عکس گرفتم او برای مصاحبه ای در سال 76 به روزنامه اخبار آمده بود و من تا توانستم عکس گرفتم, در پوست خود نمی گنجیدم. آن روز نیز همیشه در یادم می ماند, یکی از روزهای شاد زندگیم.
ناصرخان در دوم خرداد 1390 پرواز کرد. آخرین پرواز
مطلب چاپ شده در روزنامه روزگار
عکس بالا: پس از ثبت نام در انتخابات ریاست جمهوری 1384 در وزارت کشور
عکاسی خبری آدم را پوست کلفت می کند
داود ربیعی
عکاسان خبری معمولا حاشیه نشینان دنیای پر زرق و برق هنر هستند.دنیایی که خودشان آن را روایت می کنند اما کمتر در آن دیده می شوند.دنیای ما،دنیای بی رحمی برای آنهایی است که پشت دوربین هستند.عکاسان خبری، هنرمندانی هستند که عکس هایشان از چارچوب دغدغه های فردی خارج شده و آنچه ثبت می کنند ، زبان آلام و دردهای انسانی است.«بهروز مهری»هم یکی از همین عکاسان است.مجموعه عکس های او از پاکستان به خصوص مجموعه قربانیان اسید پاشی و قاب بندی متفاوت و جذابش در مجموعه عکس های افغانستان هر بیننده ای را میخکوب می کند.با او که چند سالی می شود عکاس خبرگزاری فرانسه در ایران است گفت و گویی درباره عکاسی انجام داده ایم که می خوانید.
بهروز مهری اهل کجاست و از چه زمانی عکاسی را شروع کرده؟
من متولد اسفند ۱۳۴۹ هستم.خانه ما میدان ژاله سابق (شهدای فعلی) بود.از آن خانه های قدیمی که هنوز کلی نوستالژی برایم باقی گذاشته.هفت برادر و خواهر هستیم که پدرم برای اینکه همه ما سر و سامان بگیریم،خانه اش را سال ۷۸ خراب کرد و به جایش آپارتمان ساخت .اما درباره بخش دوم سوال شما باید بگویم که سال ۶۷ بود که با ثبت نام در کلاس های کانون پرورشی آموزش و پرورش منطقه ۱۲ عکاسی را شروع کردم.یادم می آید آقای همت که الان دوبلور تلویزیون هستند ، مدیر آنجا بود و حسین صاحبی هم استاد عکاسی مان.البته پیشینه آشنایی ام با عکاسی بر می گردد به علاقه برادر بزرگترم سهیل به این هنر.سهیل ، زمان انقلاب و ورود امام خمینی (ره) ، کلی اسلاید و عکس گرفته بود.زمانی هم که تازه عکاسی رو شروع کرده بود ، بارها سوژه اش شدم.
چند سالت بود؟
هفت یا هشت سالم بود.
پس برادرت زمینه آشنایی تو را با عکاسی فراهم کرد؟
بله.بعد از انقلاب هم کتاب های عکس زیادی چاپ شد.برادرم کتاب ها را می خرید ، من هم عکس ها را با اشتیاق می دیدم.
اگر گوشه ذهن ات به دنبال ماندگارترین عکس های آن زمان بگردی چه اسم هایی به خاطرت می آید؟
2 تا عکس بود که قدرت تاثیرگذاری عجیبی داشت.یکی عکس کاوه گلستان که مربوط به زمان انقلاب بود.همان عکسی که یک پسر جوان ، شاخه ای گل روی خونی که روی زمین ریخته ، می گذارد.عکس دوم ، عکس آلفرد یعقوب زاده بود.عکسی از دوران جنگ که یک بسیجی ، توی گل و لای منطقه ، سینه خیز می رفت.آن زمان کاوه و آلفرد را نمی شناختم.ولی زمانی که با کاوه آشنا شدم ، ماجرا را برایش تعریف کردم و خیلی برایش جالب بود.
برگردیم به دورانی که داشتی عکاسی رو یاد می گرفتی.
خب توی کلاس های کانون ، کارهای زیادی انجام دادیم.یادم است سال ۶۹ بود که با دوربین سوپر هشت ، فیلم های دوستانم را فیلمبرداری می کردم.سال ۷۰ درکنکور هنر شرکت کردم و در رشته عکاسی دانشگاه تهران قبول شدم.عکاسی پایه را با محمد ستاری گذراندیم که خیلی استاد دقیق و سخت گیری بود و در سال دوم بود که با آقای نجم آبادی ، کلاس داشتیم.او مباحث تئوری خوبی را مطرح می کرد و در کل از آن کلاس های فراموش نشدنی بود.خیلی دوست داشتم که با کاوه گلستان و بهمن جلالی و دهقانپور کلاس داشته باشم که متاسفانه از طرف دانشگاه ، استقبال نشد.پایان نامه را هم با سیف الله صمدیان گذراندم. البته کاوه گلستان کمک زیادی در این زمینه کرد.
موضوع پایان نامه چه بود؟
موضوع تئوری که نگاهی به کارهای سالگادو بود و پروژه عملی من هم عکاسی از مراکز بازپروری معتادان بود.
حالا که صحبت به اینجا کشید فکر می کنی محیط دانشگاه چقدر روی عکاسان و نگاه آنها تاثیر می گذارد؟
ببینید ، دانشگاه نمی تواند چیز زیادی به تو یاد بدهد ، چون باید خودت بروی دنبال یادگیری.ولی دوران دانشجویی فرصت خوبی است که روابط کاری و دوست پیدا کنی .من از طریق دانشگاه بود که با کاوه آشنا شدم و اصلا یکی از دلایلی که به سمت عکاسی مستند و خبری کشیده شدم کاوه بود. همیشه عکاسی هنری انجام می دادم و سال ۷۱ هم در مسابقه عکاسی سالانه موزه یکی از عکس های انتزاعی ام سوم شد.
پس کاوه گلستان تاثیر زیادی در گرایش تو به عکاسی خبری داشت.کاوه تو را به روزنامه ای هم معرفی کرد؟
بله،دقیقا. سال ۷۲ از طریق پریسا دمندان که سال بالایی ما بود با کاوه آشنا شدم و همین اتفاق همه چیز را تغییر داد. چون آشنایی با پریسا باعث شد به عکاسی مستند روی بیاورم. از سال ۷4 کار خبری را شروع کردم. در اصل از سال 72 بود که یکی دوماهی در روزنامه تهران تایمز مشغول کار شدم که مرحوم مجتبی تکین هم آنجا بود اما نتوانستم خودم با فضای کاری آن موقع وفق بدهم و آمدم بیرون. اواخر سال ۷۴ بود که همشهری محله شروع به کار کرد . کاوه به آنجا معرفی ام کرد.حدود یک سال و نیم همشهری محله بودم و برایم تجربه خیلی خوبی بود، برای این که از همه چیز عکس می گرفتیم؛ از فوتبال محله ها گرفته تا معرفی گل فروش محله و خلاصه تنوع خوبی از عکاسی خبری در آن وجود داشت. به نوعی برایم یک دوره آموزشی بود. بعد رسیدیم به انتخابات دوم خرداد 76. روزنامه اخبار به دنبال عکاس می گشت. عباس کوثری من را به مجید سعیدی که دبیر عکس بود معرفی کرد و یک هفته بعد در روزنامه اخبار مشغول به کار شدم. 7-8 ماه در این روزنامه بودم. بعد به روزنامه جامعه، حرفه ای ترین روزنامه ای که در آن کار کردم، رفتم. 7-8 ماه هم در روزنامه جامعه مشغول بودم و بعد در روزنامه زن شروع به کار کردم و در این روزنامه دبیر سرویس شدم. آنجا هم یک سال کار کردم و بعد از آن تقریبا دیگر در مطبوعات داخلی نبودم. البته یک سال هم ( سال 85) دبیر عکس روزنامه سرمایه بودم. اما از اوایل سال 77 با خبرگزاری فرانسه شروع به کار کردم .
تعریفت از عکاسی چیست؟
من از تعریف خیلی خوشم نمی آید. تعریف آدم را خیلی محدود می کند.
منظورم تعریف کلیشه ای کتاب های عکاسی نیست.احساست را از عکاسی بگو.
از عکاسی خیلی لذت می برم. برای این که ثبت یک لحظه به من حس خیلی خوبی می دهد. برای این که با عکسم توانسته ام لحظه ای از زندگی را یا برای خودم و یا برای بقیه ثبت کنم. در این یک لحظه همه چیز هست؛ تاریخ، نوستالژی، زندگی، مرگ و این برایم خیلی زیباست. اگر عکس را به فیلم ترجیح می دهم به خاطر همین منجمد شدن و فریز شدن آن لحظه است. در فیلم این اتفاق نمی افتد. در فیلم همه چیز جریان پیدا می کند و تاثیری که عکس روی انسان می گذارد، خیلی بیشتر از فیلم است. البته این نظر هم نسبی است. در یک عکس، به یک لحظه می نگری و آن لحظه می تواند زندگی یک انسان، تاریخ یک کشور و ... باشد. انگار تو آن لحظه را نگه داشته ای، به طوری که هر وقت به آن عکس نگاه می کنی انگار هنوز در همان لحظه ای.
عکاسی مستند یعنی سراغ انسان ها رفتن. عکاسی از آدم ها سختی های خودش را دارد. تا به حال شده حس کنی که وقتی از کسی عکس می گیری انگار روح آن آدم را در دست گرفته ای؟
چنین چیزی می تواند باشد. اما من در موقع عکاسی این حس را ندارم. چون این احساس به سراغم نمی آید، ولی بعضی مواقع به این موضوع فکر می کنم. چنین حسی ندارم که روح فرد را تسخیر می کنم چون اگر بخواهم این طور فکر کنم هیچ وقت عکاسی نمی کنم و دوست ندارم این اتفاق بیفتد.
من وقتی عکس مستند می گیرم، پس از این که به عکس نگاه می کنم با خودم می گویم شاید من هیچ گاه این انسان را نشناخته ام، ولی حس می کنم که آن آدم جایی در زندگی من به ثبت می رسد. از این بابت شاید در حقیقت آن آدم روح مرا تسخیر می کند. مثلا من روی پروژه ای کارمی کردم. شاید از آن زمان تا کنون 6-7 سال گذشته ولی صحنه هایی که دیدم و عکاسی می کردم در ناخودآگاهم هست. گاهی اوقات در خواب چهره آنها و زجری که می کشیدند در مقابل چشمانم می آید.
فکر می کنم این ماجرا به تسخیر روح ارتباطی ندارد و به نگاه تو مربوط می شود که چگونه و با چه هدفی عکاسی کرده ای. تو برای ارضاء حس جاه طلبی عکاسی این کار را نکرده ای. نقطه ای می رسد که همه غرور و جاه طلبی ها ارضا می شود، ولی اگر این حس کمرنگ نشود و ادامه دار باشد، به کار لطمه می زند. در این صورت تو برای خودت عکاسی می کنی و هدف والاتری نداری و این اصلا خوب نیست. وقتی از یک کارگر یا هر فرد دیگری عکس می گیریم، آن لحظه را برای خود و بقیه زنده نگه داشته ایم اما آن را تسخیر نکرده ایم. عکس نوعی زندگی بخشیدن است. خلق یک چیز است.
خلق هم نیست، جاودانه کردن است.
بله چنین چیزی است. روح ندارد، اما جاودانه می ماند. اگر با موضوع ارتباط برقرار کرده باشی و هدف خاصی داشته باشی آن مورد همیشه در ذهنت خواهد ماند و حتی سوژه هایت به خوابت می آیند که نشان دهنده این است که نیت تو خودخواهانه نبوده. این امر باعث می شود که عکس خیلی بهتری بگیری. چون وقتی فرد خودخواهی هایش را کنار می گذارد، می توان در عکسش خالص بودن را دید.
تلخ ترین عکسی که گرفتی چه عکسی بوده؟ عکسی که در موقع گرفتن آن بغض کنی؟
یک بار در موقعیتی قرار گرفتم که بغضم گرفت و خیلی گریه کردم و آن هم اوایل شروع کار عکاسی ام بود. اولین یا دومین بار بود که شهدا را در تهران تشییع می کردند. فکر می کنم سال 72 بود که برای اولین بار از تشییع جنازه شهدا عکاسی کردم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، به طوری که گوشه ای نشستم و گریه کردم. از آن به بعد دیگر این حس که موقع عکاسی گریه کنم به من دست نداد، اما بعد از پایان عکاسی و در تنهایی خودم، وقتی آن صحنه ها را در ذهنم مرور می کردم، بغضم می گرفت. چندین بار این اتفاق برایم افتاده است.
مثلا چه زمانی؟
یک بار آن سال 2001 و بعد از اولین سفرم به افغانستان بود. این دوره با جنگ آمریکا و طالبان مصادف بود. آن زمان در هرات بودم. در آنجا کمپی به نام مسلخ وجود داشت که بزرگترین کمپ دنیا بود و تمام افغان هایی که به دلیل جنگ و گرسنگی از مناطق مختلف به هرات می آمدند در آنجا اقامت داشتند. کمپ چندین کیلومتر خارج از شهر بود. صحنه های خیلی عجیبی در آنجا وجود داشت. این کمپ چادری نبود، بلکه خانه های گلی بود. وقتی که در کمپ جایی برای آواره ها نبود در بیابان های اطراف می خوابیدند. زمستان سردی بود و هر بار که می رفتم آنجا می دیدم تعدادی از کسانی را که بر اثر سرما یا گرسنگی جانشان را از دست داده اند در آن اطراف دفن می کنند. 3 هفته در هرات بودم. بعد از این که برگشتم تا مدت ها حال خوبی نداشتم و حتی با گوش دادن موسیقی افغانی گریه می کردم. اما یکی از بدترین صحنه ها برایم زلزله بم بود. تصاویر بیرون کشیدن اجساد از زیر آوار خیلی ناگوار بود. بویی که به دلیل ماندن اجساد در فضا پخش شده بود، بسیار وحشتناک بود و تا مغز آدم رسوخ می کرد.
در کل عکاسی خبری کمی انسان را پوست کلفت می کند. شاید به کار بردن این واژه هم درست نباشد، اما خیلی از مسائل برای انسان عادی می شود. دیدن و خواندن خبرهایی که هر روز در دنیا اتفاق می افتد عاطفه انسان را کمتر می کند و اگر این موضوع کنترل نشود، تبعات ناخوشایندی خواهد داشت. اصولا خبرهای اول دنیا اخبار جنگ، جنایت، انفجار بمب، زلزله و مواردی این چنینی است. اخبار شاد معمولا خبر یک یا دو نمی شود. به همین دلیل همراه خبر، چنین اطلاعاتی به ذهن می آید و این اطلاعات به انسان ضربه می زند.
آیا یک عکاس باید بی تفاوت باشد؟ (بی تفاوت به این معنی که به قضاوت نپردازد) به عبارت دیگر سعی می کنی در عکس عقاید خودت را نشان دهی یا نه، حقیقت را نشان می دهی و برداشت از آن را به عهده بیننده می گذاری؟
من در دو بخش عکاسی خبری و مستند صحبت می کنم. البته عکاسی خبری هم بخشی از عکاسی مستند است اما در عکاسی خبری چون واقعه ای را که اتفاق می افتد، نشان می دهیم، اولین رسالتمان این است که آن واقعه را به درستی نشان دهیم و بی طرف باشیم. ولی این مقوله تا حد زیادی به این بستگی دارد که برای کجا کار می کنیم.گاهی تو آن قدر آزادی عمل داری که از آنچه که خودت می خواهی عکس می گیری. اما گاهی برای جای خاصی کار می کنی که چارچوب مشخص و تعریف شده ای دارد. مثلا چارچوب اصلی خبرگزاری های دنیا بی طرف بودن است. یعنی عکاس باید بی طرف باشد و از آنچه که می بیند عکس بگیرد. البته معتقدم حتی در همان عکس خبری هم وقتی به چیزی اعتقاد داشته باشیم و بین دو گروهی که با هم درگیرند تمایلی به گروهی خاص داشته باشیم، این حس بسیار ریز و ظریف در عکس ها هم منتقل خواهد شد. ولی در کار مستند محصول نهایی عکاس یک مقاله عکس است. یعنی عکاس خود نوعی مولف است و به خاطر اعلام نظرش عکاسی می کند. در اینجا دیگر بی طرف بودن معنی ندارد. وقتی از یک ناهنجاری اجتماعی عکاسی می شود، عکاس برای نشان دادن ناهنجاری اجتماعی باید حرف خودش را بزند. اگر چنین نباشد به رپرتاژ معمولی تبدیل می شود که همه خبرگزاری ها هم به راحتی در این زمینه کار می کنند. من معتقدم بی طرف بودن خوب است ، اما نه در این حد که از عکاس انسانی خنثی بسازد. هیچ عکاسی خنثی نیست و باید نظرات او در عکس هایش دیده شود.
می گویند عکاسان خبرگزاری های خارجی بیشتر به حاشیه ها می پردازند. منظورم متفاوت بودن خط قرمزهای خبرگزاری های داخلی و خارجی است.
خط قرمزها خیلی متفاوت است. گاهی اوقات خط قرمز خبرگزاری های خارجی خیلی شدید است و گاهی وقت ها هم خبرگزاری های داخلی . بخشی از این موضوع به اهمیت اتفاقی که رخ داده برمی گردد. به عنوان مثال اهمیت یک تجمع و تحصن 50 نفری از نظر خبری بسیار کمتر از یک تجمع چند هزار یا چند صدهزار نفری است.
شادترین خاطره عکاسی ات به چه زمانی باز می گردد؟
چیزی یادم نمی آید. البته عکاسی ورزشی به خصوص عکاسی ورزشی در فضای باز برایم جذابیت خاصی دارد. عکاسی اتفاقات بزرگ ورزشی مثل المپیک و جام جهانی لذت خاصی به همراه دارد و یکی از دلایلش هم این است که جمعی از عکاس های خودمان هم آنجا حضور دارند و این برایم یک تفریح هم به شمار می رود . دو ماه پیش افغانستان بودم. شرایط جنگی بود و هر دقیقه هم ممکن بود با یک مین برخورد کنی. یک هفته بعد از این که برگشتم به بازی های آسیایی قطر رفتم. این دو فضا تفاوت خیلی زیادی با هم دارند. این سفر عالی بود و باعث شد تخلیه شوم. وقتی این پارادوکس را می بینی از زندگی هم بهتر لذت می بری. پاتریک باز رئیس عکس منطقه خاورمیانه خبرگزاری فرانسه، در مصاحبه ای که با نیویورک تایمز داشت، حرف خوبی زد. می گفت من هر بار که پس از حضور در مناطق جنگی مثل افغانستان و یا عراق برای تعطیلات یا دیدن خانواده ام به پاریس بر می گردم خیلی لذت می برم و قدر آن را می دانم و سعی می کنم نهایت لذت را از آن ببرم. این یعنی زندگی. یعنی چیزهایی که از عکاسی یاد می گیری و در عین اینکه در شرایط سخت قرار می گیری و از انسانهایی که در چنین شرایطی قرار دارند عکاسی می کنی و خودت را با آنها یکی می کنی، از شیرینی های زندگی هم به خوبی لذت می بری.
دوست داشتی کجای تاریخ عکاسی قرار بگیری؟روشن تر بگویم چه واقعه ای اتفاق افتاده که بعدها با خودت گفتی کاش آنجا بودم و چند فریم عکس می گرفتم؟
مطمئنا خیلی دوست داشتم از جنگ ویتنام عکس بگیرم. چون عکاسی جنگ را خیلی دوست دارم و یکی از چیزهایی که در افق کاری ام می دیدم این بود که در شرایط جنگ عکاسی کنم. همیشه عکاسی در ویتنام برای من- نه تنها من که برای بسیاری از عکاسان دنیا- یک آرمان است. چون عکاسان خیلی آزادانه همه جا می رفتند و روی صحنه هایی کار می کردند که الآن به خاطر به وجود آمدن شرایط سانسور و تغییر سیستم جنگ ها امکان پذیر نیست. دوست دارم در شرایطی که در مصر اتفاق افتاد یا در لیبی در حال وقوع است، عکاسی کنم. این شرایط موقعیت خوبی است که تو آزادی یک ملت را ببینی و به تصویر بکشی. در حقیقت این یک تاریخ است. مردمی که سالها زیر فشار دیکتاتوری بودند می خواهند خود را رها کنند و در این راه کشته هم می شوند.
تا به حال شده در چنان موقعیتی قرار بگیری که به خودت بگویی اگر سالم بیرون بیایم، عکاسی را کنار می گذارم؟
نه. هیچ وقت. برای این که خیلی عکاسی را دوست دارم. آخرین باری که به افغانستان رفتم به خاطر مین های فشاری کنار جاده ها خطر را خیلی واضح حس کردم. این مین ها دست ساز است و همه جا- حتی در مزرعه ها- کار گذاشته می شود. مین ها با سیستم خیلی ساده ای کار می کنند و مواد منفجره خیلی کمی هم در آنها قرار می گیرد. وقتی برای اولین بار این مین ها را دیدم ترسیدم ولی پس از این که در چنین شرایطی قرار می گیری، بعد از مدتی خطر برایت عادی می شود. سال گذشته یکی از مرگبارترین سال ها برای نیروهای حاضر در افغانستان بود و یکی از دلایل آن هم، همین مین های دست ساز است. عکاس ها هم تلفات زیادی دادند. در سال گذشته 3 عکاس روی مین رفتند که یکی از آنها پایش از مچ قطع شد و دو نفر دیگر هم هر دو پایشان قطع شد.
|
|
